تبليغاتX
در آستان جانان

در آستان جانان

آن كه گداي گوشه‌نشين شد به كوي دوست ---- بالله قســـم كه سلطنت عالمش كم است

الهی...

الهی : راز دل با تو چه گویم که تو خود  راز دلی    

                                                        دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی

 

الهی : چگونه خاموش باشم که دل درجوش و خروش است وچگونه سخن گویم که خرد مدهوش است .

 

الهی : از پای تا فرقم در نور تو غرقم .« یا نور السموات و الارض ، انعمت فزدا!  »

 

الهی : وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و  کتابم حجابم !

 

الهی : آگاهی که دریای دلم را جزر و مد است ؛ « یا باسط » بسطم ده ، و « یا قابض  » قبضم   کن!

 

الهی :  عمر بگذشت و ما از خود نگذشتیم ، تو از ما بگذر !

 

الهی :  عارفان گویند « عرفنی نفسک » ، این جاهل گوید « عرفنی نفسی ! »

 

الهی :  اهل ادب گویند به صدرم تصرفی بفرما ، این بی ادب گوید بر بطنم دست تصرفی نه !

 

الهی :  در راهم ، اگر در باره ام گویی « لم نجد له عزما  » چه کنم ؟ (طه 115)

 

الهی : چون در تو مینگرم از آنچه خوانده ام و کرده ام شرم دارم.

 

الهی : عقل گوید « الحذر الحذر » عشق گوید:« العجل العجل»؛ آن گوید دور باش و این گوید زود باش .

 

الهی :  روزم را چون شبم روحانی گردان ، و شبم را چون روز نورانی !

 

الهی :  اگر ستار العیوب نبودی ، ما از رسوایی چه می کردیم ؟

 

الهی :  ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد ، در « یوم تبلی السرائر » چه کنیم ؟

 

الهی :  به سوی تو آمدم ؛ به حق خودت مرا به من  بر مگردان !

 

الهی :  توانگران را به دیدن خانه خوانده ای، و درویشان را به دیدار خداوند خانه، آنان سنگ و  گل دارند و  اینان جان و دل؛ آنان سرگرم در صورتند و اینان محو در معنا، خوشا آن توانگری که درویش است!

الهی : ای کاش الفاظی جز اسمای علیا و صفات حسنایت نبود ، که از الوان الفاظ چه رنگها گرفته ایم .

 

الهی :  کی الله گفت و لبیک نشنید.

 

الهی : حرم بر نامحرم  حرام است ، محرم را  چرا محروم باشد .

 

الهی : بدان بر ما حق بسیار دارند تا جه رسد به خوبان .

 

الهی : اگر آخرم  مثل اولم باشد ، بدا به اول و  آخرم .

 

الهی :  تاکنون از این  و  آن به سویت  راه می یافتم و  اینک از تو با  این و آن آشنا می شوم.

 

الهی : تا حال تو را پنهان می پنداشتم ، و حال جز تو را پنهان می دانم.

 

الهی : به حرمت راز و نیاز اهل راز و نیازت، این  نا اهل را  سوز  و گداز  ده  !

 

الهی :  از  سر دل  نشینت لب  دوختم ، و از شر آتشینم سوختم .

 

الهی : نماینده ات فرمود " « القلب حرم الله »، حرمت را حفظ بفرما .

 

الهی :  با همه شیرین زبانی و شیرین کاری ام ، نمی دانم  چه کاره ام...

 

الهی : اصطلاحات انباشته را  دانش پنداشته ایم  . «  یا نور السموات و  الارض   » ؛ قلب ما را مورد مشیت  « العلم نور  یقدذفه الله فی قلب من یشا ء »  قرار ده  !

 

الهی : به سر آمد دوران نخوت جوانی و غرور تحصیل  فنون جنون ، اینک حاصل بیداری ام  ،  آه گاه گاهی است . « یا لا اله الا انت  » ؛ جز آه در بساط ندارم ، از من آهی و از تو نگاهی .

+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت 23:38  توسط امین بی‏ریا  | 

بی‏کس و تنها کیست؟

هر کسی گمشده‏ای دارد،

و خدا گمشده‏ای داشت

هر کسی دوتاست

و خدا یکی بود...

 

خدا همچنان تنها ماند و مجهول،

و در ابدیت عظیم و بی‏پایان ملکوتش بی‏کس!

و در آفرینش پهناورش بیگانه.

می‏جست و نمی‏یافت.

 

آفریده‏هایش او را نمی‏توانستند دید،

نمی‏توانستند فهمید،

می‏پرستیدندش، اما نمی‏شناختندش،

 

و خدا چشم براه «آشنـــا» بود.


پیکرتراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه‏های گونه گونه‏اش

غریب مانده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 21:36  توسط امین بی‏ریا  | 

بیایید او را عمیقا" دوست داشته باشیم...

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال.
 
عشق بيشتر از غريزه آب مي‏خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج مي‏گيرد.
 
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي‏گذارد.
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند.
 
عشق طوفاني و متلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
 
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني «فهميدن و انديشيدن» نيست،
دوست داشتن، در اوج، از سر حد عقل فراتر مي‏رود و فهميدن و انديشيدن را از زمين مي‏كند و باخود به قله‏ي بلند اشراق مي‏برد.
 
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي‏يابد.
 
عشق يك فريب بزرگ و قوي است،
دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق.
 
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا كردن.
 
عشق بينايي را مي‏گيرد،
دوست داشتن بينايي مي‏دهد.
 
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
 
عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير.
 
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب‏ تر مي‏شويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر، تشنه ‏تر.
 
عشق نيرويي است در عاشق،كه او را به معشوق مي‏كشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست، كه دوست را به دوست مي‏برد.
 
عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
 
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي‏خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي‏خواهد و مي‏خواهد كه همه ي دل‏ها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند.
 
در عشق رقيب منفور است، در دوست داشتن است كه: «هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند» كه حسد شاخصه ي عشق است. عشق معشوق را طعمه ي خويش مي‏بيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هر دو دشمني مي‏ورزد و معشوق نيز منفور مي‏گردد


دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است، يك ابديت بي مرز است و از جنس اين عالم نيست.

اما به راستی ما چگونه‏ایم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 20:52  توسط امین بی‏ریا  | 

نامه ای به باد

باد،  تو را دوست دارم خودت مي‌داني! من دارم نامه هايم را و حرف‌هاي دلم را به تو مي‌سپارم تا  تو آن‌ها را به ديگران برساني اما چرا باد، اين كارها را  مي‌كني؟ ديروز، هوا گرفته   و ابري بود.  تو مي‌دويدي... من داشتم از زير درختان چنار عبور مي كردم و تو گنجشك يك روزه‌اي را به زمين انداختي... باد، چرا حواست را جمع نمي كني؟ گنجشك يك روزه زير پاي  يك كودك له شد... باد، چرا حواست را جمع نمي‌كني ... مراقب جوجه‌هاي يك روزه باش كه در لانه هايشان منتظر دانه آوردن مادر هايشان هستند. باد، اين نامه را به تو مي‌نويسم ... اين قدر سبك سر پرواز نكن... صداي گنجشك‌هاي غمگين را نمي‌شنوي؟
+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 20:8  توسط امین بی‏ریا  | 

منتظرم

به غیر آمدنت از سفر چه می خواهم ؟

برات نامه نوشتم؛ سلام و دیگر هیچ

بجز  سلامتی تو دگر چه می خواهم ؟

برای دادن حاجت می آیی و...، خوب است

ولی از آمدنت خوب تر، چه  می خواهم ؟

گمان نکن که سکوتم تو را نخواستن است

ببین گرفته زبانم اگرچه می خواهم

که دوستت دارم را برات گریه کنم

زبان که نیست، بجز چشم تر چه می خواهم ؟

تو آرزوی منی، این بلند پروازی است

که تو به من برسی و من به هر چه  می خواهم ؟

هنوز که نرسیدی پی چه می گردم

هنوز در نزدی پشت در  چه  می خواهم ؟

دگر حواس برایم  نمانده از شوقت

غروب جمعه در این رهگذز چه می خواهم ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 20:6  توسط امین بی‏ریا  | 

درست یا غلط؟

من ترجیح می دهم که کفش هایم را بپوشم و در خیابان راه بروم به خدا فکر کنم

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 19:52  توسط امین بی‏ریا  | 

نوای نای ما...

اینجا برای هر سخنی دلیلی است، این هم دلیل نوای نای ما


تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم

دیو نی ام، پری نی ام، از همه چون نهان شدم


برف بدم، گداختم تا که مرا زمین بخورد

تا همه دود دل شدم، تا سوی آسمان شدم


این همه ناله های من نیست زمن همه ازوست

کز مدد می لبش بی دل و بی زبان شدم


گفت چــرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی؟

من ز برای این سخن شهــره‏ ی عاشقان شدم


جان و جهان، زعشق تو رفت ز دست کار من

من به جهان چه می کنم چونکه ازین جهان شدم




صنما جفا رها کن، کرم این روا ندارد

بنگر به سوی دردی که زکس دوا ندارد


ز فلک فتاد طشتم، به محیط غرقه گشتم

به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد


به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی

جه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد


برویم مست امشب به وثاف آن شکر لب

جه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد


+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت 3:3  توسط امین بی‏ریا  | 

رسوای دل...

همچو   نی ، مینالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم ، جای دل

  

من که با هر داغ پیدا ، ساختم

سوختم ، از داغ ناپیدای دل

  

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بس که طوفان زا بود دریای دل


دل اگر از من گریزد ، وای من

غم اگر از دل گریزد ، وای دل 

 

ما ز رسوائی ، بلند آوازه ایم

نامور شد ، هر که شد رسوای دل

  

خانه مور است  و منزلگاه بوم

آسمان ، با همت والای دل



گنج منعم ، خرمن سیم و زر است

گنج عاشق ، گوهر یکتای دل

  

در میان اشک نومیدی ، رهی

خندم از امیدواریهای دل


+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت 0:50  توسط امین بی‏ریا  | 

انسانیت....

تا پیش از این گمانم بود که عشق، ورای هر چیز است و عشق است که انسان را می سازد و تعهد می آورد. اما دریافتم که نه! این انسانیت است که عشق را، که تعهد را، که دل را، که زندگانی را می سازد. آدمی هر چه قدر که انسان‏تر باشد، عاشق‏تر است. اگر طالب عشق حقیقی هستی، انسان باش! همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 19:15  توسط امین بی‏ریا  | 

در مقام مادر

تو بودي كه انتظار نه ماه درد و رنج و سختي را به جان خريدي! تو هستي كه مرا در آغوش پرمهر و محبت خودت همراه با گرماي عشق جاي مي دهي و لالايي عشق را با صداي دلنشينت در گوشم زمزمه ميكني!تو كسي خواهي بود كه عرش به خاطر خنده ها و گريه هايت شاد و گريان خواهد گشت!

مهربانم،مهرباني جز ذات و فطرت توست و جرات اين را به من بده كه فرياد بزنم و بگويم صفت مهرباني را از وجود تو تجزيه كردند و بر هر لطيفي ميگذارند،اما چه ميشود كرد كه لطيف تر و خواستني تر از تو موجودي نيست و وجودش به دست ممتنع الوجودها سپرده شده است.....

بهترين پرستار شب هاي بيماري و رنجوري ام 

نميدانم اگر تو نبودي زمين براي چه به حيات خود ادامه ميداد و تولدهاو مرگ هاي ديگر را به خود ميديدو من ميدانم كه اگر نبودي هيچ ممكن الوجودي به واجب الوجود تبديل نميگشت تا شعار عشق و دلدادگي دروغين سر دهد و نقش تو را در كناره ي خانه هاي اجبار التاسيس سالمندان به دست فراموشي بسپارد و نگهداري ات بر دوش هاي آهنينش سنگيني كند.....تو بر دوش جاي نداري بلكه بر سر مقام توست و جايگاه اصلي و جاودانه ات در اعماق قلب مخلوقاتت قرار دارد.

ميدانم كه نميتوانم گوشه اي از دردها و رنج هايي را كه در به دنيا آوردنم و  رشددوتعالیم متحمل شدي را جبران كنم ولي اين را ميدانم كه ميتوانم هر ثانيه از عمرم را مديون مهرباني ها و الطاف بي پايان مادرانه ات باشم و هر صبح با بوسيدن دستان پر سخاوت و نوازشگرانه ات روزم را آغاز كنم و با يادت به پايان برم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 0:59  توسط امین بی‏ریا  | 

آغاز سخن...

بيمار چشـــم يار، طبيب دو عالـــم است

بر هر دمش كرامت عيسي‌ابن‌مريــم است

آن كه گداي گوشه‌نشين شد به كوي دوست

بالله قســـم كه سلطنت عالمش كم است

پيغمبـــر خــــدا ندهد دل به گنــــدمي

خــال لب تو، رهزن هــــوّا، آدم است

ما پيش هـــر كسي در دل بــــاز نمي‌كنيم

در اين حريم، مَحرم كويِ تو، مَحرم است

نـازم به دست و بــازو و تيـغت، بزن، بكش

هر زخـم تيغ تو به بدن، عين مرهـم است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 18:50  توسط امین بی‏ریا  |